نیروی عشق
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
هر چی سبکبارتر باشی سبکبالتری.......پس بیاین پاپتی باشیم.

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزارها سر شارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگرِ،جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
ای که چشمت خورده بر چشمان من
یش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ،نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
ای نفسهایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
هرگز لبخند را ترک مکن حتی زمانی که ناراحتی
چون امکان دارد کسی عاشق لبخند تو
باشد
هیچ کس لیاقت اشک هایت را ندارد
و کسی که
چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو
نمی شود
بد ترین شکل دلبستگی به کسی آن است
که در
کنارش باشی وبدانی که هرگز به او
نخواهی رسید.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی........
( فروغ فرخزاد)
چه زبیا بود اگر پائیز بودم......
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم.....
شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی......
قلب عاشق در کنارم شعله می زد......
پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی.......
پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی......
سینه ام منزلگه اندوه و درد بد گمانی.......
کاش چون پائیز بودم........
صدایی می آید
و دوباره من از خود می پرسم
او خواهد آمد؟
آری او می آید
از بیکرانه ی خورشید
از زلالی مهتاب
با دسته گلی
که با ستاره های روشن تزئین شده اند
آری او می آید
با صدایی که به وسعت دریاهاست
و دلی به روشنای زلال اقیانوسها.......
و از احساس لطیف باران سرشار نشده ام
و نرمی بوسه های باران را بر گونه های خشکیده خویش حس نکرده ام
آه چقدر زیباست در باران قدم زدن،وزیباتر از آن در بارانغزل عشق را سرودن
و ترانه دلدادگی را سر دادن
لحظه رسیدن وصال نزدیک است؟
آه چه آرزوی بعیدی
آیا می شود من و او قدم زنان
در زیر نمباره های باران
وزیر سقف تیره آسمان
راهی بسوی دریای آبی
وآسمانی صاف ومهتابی
بپیماییم
آیا می شود؟
هنوز هم غمگینم.....